خرید بک لینک

آدم ها

28- حکایت روباه و زاغ

روباه و زاغ:

حکایتی از ازوپ

روزی، یک روباه دید که زاغی با تکه‌ای پنیر در منقارش، پرواز کرد و روی شاخه‌ی درختی نشست.

«این پنیر برای من است، چون من یک روباه هستم،»

این را (روباه زیرک) با خود گفت و به سمت پای درخت رفت.

او فریاد زد:

«روز بخیر، خانم زاغ! امروز چقدر زیبا به نظر می‌رسی: چه پرهای براقی، چه چشم‌های درخشانی. مطمئنم که صدای تو از صدای پرندگان دیگر برتر است، همانطور که ظاهر تو برتر است. فقط یک آواز از تو بشنوم تا بتوانم به تو به عنوان ملکه پرندگان سلام کنم.»

زاغ سرش را بلند کرد و با تمام توان شروع به «غار غار» کردن کرد، اما به محض اینکه دهانش را باز کرد، تکه پنیر به زمین افتاد و روباه زیرک فوراً آن را قاپید.

روباه گفت:

«کافی است! همین چیزی بود که می‌خواستم. در ازای پنیرت، یک نصیحت برای آینده به تو می‌دهم.»

پند اخلاقی حکایت ازوپ: «به چاپلوسان و اطلاعاتی ها، اعتماد نکنید.»

تقویم

برچسب: نویسنده: adamha24 تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:05

صفحه بندی